کیف پول
#1
نامزد خوبی داشتم و همه ی قرار مدارها را برار عروسی گذاشته بودیم و از این ازدواج خوشحال بودم تنها چیزی که کمی اذیت میکرد خوشگل بودن بیش از حد خواهر زنم بود که ناخود آگاه حواسم را پرت میکرد چون او خیلی جذاب بود. یک روز عصر به من زنگ زد و گفت که برای نوشتن کارتهای عروسی برم اونجا ، من هم قبول کردم اما وقتی رفتم دیدم کسی جز او  خونه نیست او بالافاصله بدون هیچ مقدمه ای گفت : اگه همین الان ۵۰ هزار تومان به من بدی بعدش حاضرم با تو …
من حسابی شوکه شده بودم ونتونستم حرف بزنم!!! اون گفت : من میرم داخل اطاق و اگه مایلی بیا داخل اطاق.وقتی که داشت از راه پله میرفت بالا، من همینطوری به اون خیره شدم و بعد از رفتنش، چند دقیقه وایسادم و بعد به طرف در ِساختمون برگشتم و از خانه خارجَ شدم. یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!! پدر نامزدم هم منو در آغوش گرفت و گت:تو از امتحان ما سربلند بیرون اومدی پسرم.ما خیلی خوشحالیم که دامادی مثل تو داریم،به خانواده خوش اومدی..!!!
اما هیچ کس نفهمید که اون روز، من کیف پولم رو تو ماشین جا گذاشته بودم………
چه حماقت بزرگیست...
که تو می رانی ام و من باز احمقانه میخواهمت...
چه غرور بی غیرتی دارم من ...
پاسخ
سپاس شده توسط: TORNADO ، SARA JOOOOON


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان


تبلیغات متنی