چند داستان کوتاه و جالب
#1
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .
دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند .


happydays.ir
*************************


[عکس: j5778_images.jpg]

اگر موفق شدید به کسی خیانت کنید،
آن شخص را احمق فرض نکنید.
بلکه بدانید
او خیلی بیشتر از انچه لیاقت داشته اید
به شما اعتماد کرده است . .



happydays.ir
*************************

* پيرمردي تنها در يکی از روستاهای آمريکا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش بود که مي توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .
 
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
 
"پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم،  چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.   من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد . من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي.
 
دوستدار تو پدر".
 
*طولی نکشيد که پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".*
 
*ساعت 4 صبح فردا  مأمور اف.بي.آی و افسران پليس محلي در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند؟*
 
*پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که مي توانستم از زندان برايت انجام بدهم".*
 
نکته:
*در دنيا هيچ بن بستي نيست. يا راهي‌ خواهيم يافت و يا راهي‌ خواهيم ساخت.*



happydays.ir
*************************

روزی راهبی وارد کاخ پادشاه شد . هیچکدام از نگهبانان جرات نکردند مانع از ورود
راهب به کاخ شوند . راهب با خونسردی تمام جلوی پادشاه ردای خود را بر زمین
پهن کرد و همانجا نشست.پادشاه عصبانی شد و با صدای بلند فریاد کشید:
اینجا چه می خواهی ؟ راهب نگاهی به پادشاه کرد و گفت :  آمده ام تا در این
مسافرخانه! کمی استراحت کنم و بعد بروم . پادشاه با عصبانیت گفت : اینجا
مسافرخانه نیست . اینجا کاخ است . راهب گفت : می خواهم سوالی از شما
بپرسم. در این کاخ قبلا" چه کسی زندگی می کرد ؟ پادشاه گفت : پدرم که از دنیا
رفته است .راهب دوباره پرسید : و قبل از پدرتان ؟ پادشاه جواب داد : پدربزرگم
که او هم از دنیا رفته است .راهب با لبخندی گفت : این کاخ جایی است که مردم
برای مدتی زندگی کرده و سپس رفته اند. حال شما بگویید آیا ما مسافر نیستیم.


happydays.ir
*************************



با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند

 با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند
            
از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او بدهم باز از من بیزار خواهد بود
              
                تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم!




پاسخ
سپاس شده توسط: helena


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  تبلیغات بسیار جالب و خلاقانه +عکس R_Miss 3 723 10-02-2015، 03:43 PM
آخرین ارسال: R_Miss
  حرکت فرهنگی و جالب جوان مشهدی Navid 0 581 09-15-2015، 07:23 PM
آخرین ارسال: Navid
  زندگی جالب جوان 24 ساله بدون دست LeilA 0 604 07-02-2015، 01:13 AM
آخرین ارسال: LeilA
  کار جالب مرد 60 ساله+عکس LeilA 0 538 02-01-2015، 11:45 PM
آخرین ارسال: LeilA
  هنرنمایی جالب با کرانچی+عکس LeilA 0 439 12-09-2014، 11:36 PM
آخرین ارسال: LeilA
  شغل جدید و جالب در تهران ! Navid 0 559 11-19-2014، 02:03 AM
آخرین ارسال: Navid
  داستان فوق العاده عشق مادر به پسرش LeilA 0 549 09-24-2014، 01:27 PM
آخرین ارسال: LeilA
  بزرگترین گوجه فرنگی+جالب انگیز LeilA 0 588 09-14-2014، 02:10 AM
آخرین ارسال: LeilA
  اجاره دوست مجازی برای درد و دل+جالب و خوندنی LeilA 0 575 09-12-2014، 04:38 PM
آخرین ارسال: LeilA
  ازدواج جالب این زوج به سبک فوتبالی Navid 0 593 09-09-2014، 05:54 PM
آخرین ارسال: Navid

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان


تبلیغات متنی