کتاب سیاه
#1
کتاب خواندن خوب است . خیلی خوب است . همه می گویند خوب است .

این جملات در مغزش پشت سر هم تکرار می شد..



بلاخره پا به کتابخانه نهاد . تا دانا شود دانشمند شود و به همه ثابت کند او هم به جرگه خوانندگان کتاب پیوسته است .

کتابی برداشت

آن را باز کرد

شگفت زده شد

زیرا برگ های کتاب سیاه بود

به کتاب گفت :

تو چرا سیاهی؟

کتاب گفت:

نویسنده من خیلی دانا بوده است . 

اندیشه اش سرشار از واژه های زیبا...

نوشت و نوشت و نوشت ...

تا من به اینگونه ، سیاه سیاه شدم

اکنون تو باید حدس بزنی نویسنده من چه افکاری را نوشته است.



جوان هراسان شد  ..



سرش گیج شد از آن همه سیاهی



و در حالی که کتاب را پرتاب می کرد گفت :



هرگز هرگز نمی خواهم نمی خواهم



و از کتابخانه گریخت ...

آرومـــ هستـــَ ــم ولــ ــي بـــ ــه مـِـ ـــوقَعـــش ...


خيـِـلي شيـِ ــک و مَجـ ــلســـي هـــــــار مــي شـَــم !!!


[عکس: 99858014358134490589.jpg]
پاسخ
سپاس شده توسط: LeilA ، Ghazal


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  کتاب «راز یک عبور» booklove 0 97 07-04-2018، 07:10 AM
آخرین ارسال: booklove

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان


تبلیغات متنی