ستاره و پرهام


ستاره و پرهام
#1
Heart 
همش چهار سالم بود يه دختر چشم عسلي با موهاي بلند ومشکي،صورتم کمي آفتاب سوخته شده بود چون ظهرا توي کوچه توپ بازي ميکردم صميمي ترين دوستم پرستو بود که توي کوچه بازي ميکرديمپرهام شش ساله برادر پرستو بود که باآن موهاي پرپشت وقارچي و چشماي مشتاقش به من نگاه ميکرد اون روز پرستو نيومده بود و من تنهايي توي کوچه بازي ميکردم پرهام روي پله دم خونشون نشسته بود ونگام ميکرد وقتي ديدم يه ساعته زل زده به من
گفتم- مياي بازي؟ولي اون همونطور سرشو به علامت نفي تکون داد خيلي حرصم گرفت فکر کرده بود کيه که خودشو واسه من ميگيره! ازاون روز ازش بدم اومد!....
حالا هفت ساله بودم يه دختر کوچولويي که تازه الفبا يادگرفته بود اون روز رفتم خونه پرستو اينا پرهام نه ساله هنوز همانطور يه گوشه نشته بود و منو نگاه ميکردا ميخواستيم مشقامونو بنويسيم ولي وقتي مامان پرستو رفت بيرون يهو شيطنتمون گل کرد مشقامونو ننوشتيم که هيچ کلي شيطوني کرديم آخرسر رفتم خونه وبراي اينکه مامانم شک نکنه رفتم بخوايم توي دلم گفتم:خداي مهربون؟من از خط کش بلند وفلزي معلممون ميترسم آخه دردم ميگيره خودت کمکم کن...
روز بعد معلم دفتر مشقارو نگاه کرد وهرکي ننوشته بود با خطش کتک ميخورد اشکم داشت درميومد بااينکه ميدونستم هيچي ننوشتم دفترمو به خانم دادم اونم با لبخند گفت:- بچه ها از ستاره ياد بگيريد ببينيد چه مشقاشو خوش خط نوشته!
عجيب بود من که هيچي ننوشته بودم؟دفترمو نگاه کرده بود باخط خوش يه بار از روي الفبا نوشته شده بود با خودم گفتم حتما خدا يکي از فرشته هاشو فرستاده که مشقاي منو بنويسه اين ماجرا هم فراموش شد تا اينکه ده ساله شدم پرهام دوازده ساله هنوز همانطور مظلومانه نگاهم ميکرد ولي من ازش بدم اومد .
روز چهارشنبه سوري من وپرستو توي کوچه ميرفتيم که يهو يکي منو از پشت هل داد و صداي مهيبي اومد...جلوي چشمم رو دود گرفت...
چشم که باز کردم ديدم توي بيمارستانم چيزيم نشده بود وبه زودي مرخص ميشدم ولي از مامان شنيدم پرهام برادر پرستو يک چشمشو از دست داده زياد ناراحت نشدم وگفتم- به ما چه؟ميخواست مراقب خودش باشه حالا ديگه يه دختر هجده ساله بود م و باتوجه زيبايي ام خيلي خواهان دوستي بامن بودند.
اينوسط قرعه به نام کاوه افتاد و انقدر التماس کردو ورفت و امد تاقبول کردم باهاش دوست بشم پرهام بيست ساله حالا ديگه فقط يه چشم داشت ولي باز باهمون به چشم به من مظلومانه نگاه ميکرد يهروز وقتي تو کوچه داشتم ميرفتم اومد جلو ويه سيلي زد درگوشم و باهام دعوا کرد که چرا با کاوه دوست شدم منم هرچي از دهنم درآمد بارش کردم ولي اون هيچي نگفت روز جشن تولد کاوه من فريب خوردم وقتي رفتم خونشون ديدم هيچکس نيست ...
گريه کردم فايده نداشت
بعداز اون اتفاق فهميدم پرهام ميخواد بياد خواستگاريم بهش اعتماد کردم سرمو روي شونه اش گذاشتم وزدم زير گريه همه چيو بهش گفتم وفتي فهميد کاوه چه بلايي سرم آورده دفتري را به من داد و گفت اگه زنده برگشتم شب عروسي باهم ميخونيم ولي اگه برنگشتم خودت تنها بخون اون روز منظورشو نفهميدم ولي چندروز بعد فهميدم کاوه پرهامو با چاقو کشته مثل اينکه پرهام با اون درگير شده اونم چاقو زده و فرار کرده با گريه دفتر خاطراتشو باز کردم و باخواندنش جگرم آتش گرفت نوشته بود:


???خيلي دوستش دارم يادمه وقتي دختر کوچولوي چهارساله بود وقتي بهم گفت بيا بازي دست رد به سينه اش زدم واون اخمو وناراحت باهام قهر کرد شايد اون معني نگاهمو نمي فهميد من ظهرا توي کوچه مي نشستم و اورا مي پاييدم و مراقبش بودم تايه وقت نخوره زمين وبلايي سرش نياد حتي وقتي با خواهرم مشغول بازي شدند و مشقاشونو ننوشتنتد من يواشکي براش نوشتم تا يه وقت معلمشون دستاي ناز وکوچولشو با خط کش نزنه حتي انوقت نفهميد که تو روز چهارشنبه سوري وقتي کاوه دوستم زير پاش ترقه انداخت اونو هل دادم وبراي يه عمر چشممو از دست دادم الان اون با کاوه دوسته و از قلب شکسته من خبرنداره...???
اميدوارم خوشتون اومده باشه
سپاس
به قول فروغ :

شهامت ميخواهد سرد باشي و گرم بخندي . . .
آنقدر از حادثه پرم که وقتي به خانه ميرسم 
تلويزيون لم ميدهد روي کاناپه تا مرا تماشا کند.
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Heart ستاره كاغذي nastaran 0 446 07-28-2013، 01:22 PM
آخرین ارسال: nastaran

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان


تبلیغات متنی