خيانت عشق(رمان)حتما بخونيد!
#1
از مدرسه که آمدم خونه ديدم الهام و الهه خونه ما هستند تعجب کردم چون اونا هميشه با دعوت ميامدن چي شده بود که سر زده آمده بوددند سلام کردم که الهام خواهر بزرگم در جوابم گفت به به عروس خانوم و کلي کشيد خيلي جا خوردم يعني منظورش چي بود رو به مامانم کردم گفتم مامان منظور الهام چيه گفت هيچي مادر قرار برات فردا شب خواستگار بياد خواهرات هم آمدن کمک من . اون لحظه بود که من تمام بدنم داغ شد و گفتم مادر مگر من به شما نگفته بودم که قصد ازدواج ندارم و افتادم گريه .
مادرم گفت :الناز جون تو که ميدوني توي اين خونه هيچکس نميتونه رو حرف آقاجونت حرف بزنه اگر ميتوني خودت بهش بگو با گريه رفتم تو اتاقم صداي الهه رو شنيدم که ميگفت همه از خواستگار خوشحال ميشند حالا خواهر ما رو باش
تا موقع شام از اتاق در نيامدم براي شام مادرم صدام زد رفتم پايين توي هال و به آقا جون و احسان و فراز سلام کردم و نشستم هيچي نميتونستم بگم چون ميدونستم تا حرفي بزنم شري ازش بلند ميشه و آبرومون جلوي شوهر خواهرام ميره به خاطر همين بي چون چرا پذيرفتم که فردا شب قراره خواستگار بياد خواهرام بعد از شام رفتند و من موندم با دنيايي از غم .

فردا شب فرارسيد و خواستگارها آمدند من توي آشپز خونه بودم و تا موقع بردن چايي حق بيرون امدم نداشتم
بهد از چند دقيقه صداي مادرم رو شنيدم که صدام ميزد و ميخواست چاي ببرم
باسيني چاي وارد اتاق شدم واي خداي من چي ميديم حاج محسن و زهره خانم و پسرشون سينا بودنند يک آن جا خوردم يعني خواستگار من سينا پسر حاج محسن بود که تازه از خارج برگشته بود.
چايي را تعارف کردم و از اتاق خارج شدم در پوست خود نميگنجيدم حالا ديگه حتي فراموش کرده بودم که من قصد ادامه تحصيل داشتم و توي افکارم بودم که با صداي آقاجون به خودم امدم و سريع به سمت اتاق رفتم آقاجون گفت :دخترم الناز بريد با آقا سينا سنگاتون رو وا بکنيد و حرفاتون رو بزنيد
واي خداي من يعني آقا جون اينقدر روشن فکر شده بود چون ما اينجور رسمي نداشتيم .

من و سينا با هم رفتيم توي اتاق چند دقيقه اول هر دو ساکت بوديم بعد از چند دقيقه سينا شروع به صحبت کرد
گفت :ببينيد الناز خانوم شما دختر بسيار خوب و نجيبي هستيد اما من قصد ازدواج ندارم و قصدم اينه که برگردم خارج من توي اين چند سالي که خارج بودم به هيچ عنوان قصد برگشت به ايران رو نداشتم حالا هم که امدم فقط براي ديدار خانواده بوده اما پدر و مادرم ميخوان منو پابند کنند
من نتونستم مقابل خانواده ام وايسم اما از شما ميخوام ..............
اينجاي صحبتش بود که مادرم صدامون زد و مجبور شديم از اتاق بريم بيرون ............
با بيرون رفتم ما همگي دست زدنند و تبريک گفتند تنها کساني که وجودشون مهم نبود من و سينا بوديم چون حتي قرار عقد هم براي آخر هفته گذاشته بودنند و مهريه هم تعيين شده بود اعصابم خيلي خرد شده بود از يه طرف حالا من با ديدن سينا آرزوي ازدواج با اونو داشتم از يه طرف هم دوست نداشتم زن کسي بشم که منو نميخواد براي خدا حافظي رفتم و آقاجون و مامانم تا دم در اونا رو بدرقه کردند با رفتن اونا الهام و الهه هم رفتند
آقاجون خيلي خوش حال بود اما به جاش من بد حال دل رو به دريا زدم و گفتم آقاجون ميخوام يه چيزي بگم
آقاجون گفت زودتر بگو ميخوام بخوابم گفتم آقاجون پسره منو نميخواد
چشم هاي آقاجونم گرد شد و گفت چه حرفا کي اين حرفا رو کرده تو گوش تو
مامانم با اشاره ازم ميخواست ادامه ندم
اما من توجه نکردم و گفتم خودش آقاجون توي اتاق بهم گفت نميخوام و ميخوام برگرد خارج
آقاجون با عصبانيت فرياد زد ديگه نميخوام بشنوم اصل حاجي که اون راضي و الا پا جلو نميذاشت پسره هم بعد از عروسي سر عقل مياد چه حرفا که نميشنويم دوره آخر زمونه به خدا پاشو تو هم برو بخواب اين حرف هم جلوي ديگران نزن خوبيت نداره

من هم شب بخير گفتم ورفتم بخوابم مادرم اومد کنارم روي تخت نشست گفت دخترم خودت رو نکن اون پسر خارج بوده تازه برگشته هنوز هواي اونجا رو داره مونده سر عقل بياد اما مطمئن باش بعد از عروسي يک لحظه هم تو رو ول نميکنه عروسک من ..................
مادرم رفت و منو توي دنياي خودم تنها گذاشت شب تا صبح بيدار بودم وفکر ميکردم بعد از اذان صبح بود که خوابيدم ساعت 10 بود که با صداي مينا بچه الهام بيدار شدم خواستم درس بخونم ديدم فايده اي نداره الهام امده تا من رو ببره خريد تا الهام رو ديدم افتادم گريه الهام گفت مامان اين ديونه چشه ...................
مامانم گفت سر به سرش نذار خوب ميشه ....................
الهام گفت تا اخر هفته وقت زيادي نداريم پس توام جاي گريه بلند شو اماده شو بريم خريد تا وقت آرايشگاه هم بگيريم الان هم وقت ابغوره گرفتن نيست
ديدم الهام راست ميگه هول هولکي صبحانه رو خوردم و آماده شدم با الهام رفتيم بازار و وسايل تزيين اتاق رو خريديم وقت آرايشگاه هم گرفتيم
وقتي امديم خونه مادرم گفت يه خبر خوش .............گفتم چي شده مادر زودتر بگو گفت ببين با اين پسر چه کار کردي که هنوز 24 ساعت نشده زنگ زده و با تو کار داشت بهش گفت يه ساعت ديگه تماس بگيره الانا ديگه وقتش که زنگ بزنه
من رفتم توي اتاقم و لباس راحتي پوشيدم داشتم موهام رو شونه ميکردم که تلفن زنگ خورد صداي تپش قلبم رو خودم ميشنيدم الهام گوشي رو برداشت و بعد منو صدا زد وقتي رفتم بيرون گفت بيا آقا سيناست با تو کار داره
گوشي رو گرفتم و سلام کردم صداي سينا رو که شنيدم فقط مونده بود سکته کنم بعد از سلام و احوالپرسي گفت النلز خانم من ديشب نتونستم حرفم رو کامل به شما بزنم
من ميدونم خانواده شما خانواده بسيار خوبيه و همچنين شما دختر خوبي هستيد ديگه توي اين چند سالي که همسايه بوديم همديگه رو خوب شناختيم اما حرف من اينه که اصلا قصد ازدواج ندارم اما هر چي به خانواده ام ميگم به حرفم گوش نميدن و ارزشي براي من و حرف من قائل نيستند از شما ميخوام که پدرتون رو راضي کنيد
عرق سردي روي پيشونيم نشست چه کار ميتونستم بکنم
در جوابش گفتم من ديشب در مورد شما با آقا جونم حرف زدم اما بحث من نتيجهاي جز ت آقاجونم نداشت من بيشتر از اين نميتونم مقابل خانواده ام بياستم
سينا در جوابم گفت حالا که اينجوره من ميخواستم با سرنوشت شما بازي نکنم پس بچرخند تا من هم بچرخم اما اينو بدونيد که من روزي با شما اتمام حجت کردم و شما هم پذيرفتيد و خداحافظي کرد گوشي رو گذاشتم سر جاش و شروع به گريه کردم
الهام و الهه دورم رو گرفتند و دلداريم ميدانند که همه مردا اينجوريند مخصوصا اين که خارج رفته است
اما من دردم عميق تر بود من نميخواستم زن کسي بشم که منو نميخواد چطور به آقاجون اينو بايد ميگفتم
از اون روز به بعد ديگه مدرسه نرفتم و موندم خونه توي هيچ کاري هم کمک نميکردم روز دوشنبه بود که زهره خانم زنگ زد و از مادرم اجازه گرفت که منو ببرن خريد عقد مادرم خيلي خوشحال شد و گفت اجازه ما هم دست شماست
عصري منو الهام آماده بوديم تا با زهره خانم بريم خريد
ساعت 5 بود که زهره خانم آمد سراغمون اما اثري از سينا نبود و سپند برادر کوچکتر سينا با مادرش امده بود زهره خانم تا ما رو ديد گفت سينا حالش خوب نبود نيامد منم سپند رو آوردم تا با ماشين بريم .
الهام هم که به اندازه من جا خورده بود به روي خودش نياورد و فقط با لبخند گفت :مشکلي نيست ان شاالله که کسالتشون برطرف بشه
با سپند و زهره خانوم رفتيم اول قصد خريد حلقه رو داشتيم چند تا مغازه گشتيم تا در نهايت سپند يه حلقه پر نگين انتخاب کرد و به ما پيشنهادش داد من که ديدم واقعا زيباست پذيرفتم اون حلقه رو خريدم و بقيه خريدها هم بيشتر با نظر و سليقه سپند خريداري شد با وجود سپند و شوخي هايي که ميکرد ديگه نبود سينا زياد برام مهم نبود
شب با کلي خريد به خونه برگشتيم هر چي اصرار کرديم که زهره خانوم و سپند بيان تو قبول نکردند و رفتند
خريدها رو نشون مادرم و آقاجون و الهه دادم و خيلي خوشحال بود اما سگرمه هاي آقا جون تو هم بود که چرا سينا نيامده
با امدن فراز و محسن شام رو کشيدم سر ميز شام کسي حرفي نميزد اما گويا همه از نيامدن سينا بودنند
بعد از شام بود که تلف زنگ خورد فراز گوشي رو برداشت و بعد از حال و احوال به آقاجون گفت حاج حسن با شما کار داره
آقاجون با حاج حسن حرف زد و گوشي رو گذاشت

مامانم از آقاجون پرسيد حاجي چه کار داشت آقا جون گفت حاج حسن ميگه عقد و عروسي رو با هم برگزار کنيم و آخر هفته عروسي هم باشه
مامانم گفت حاجي شما چي گفتيد
آقا جون گفت نتونستم رو حرف حاج حسن حرف بزنم فقط گفتم مهلت خريدن حجاز کمه که حاجي گفت کي از شما جحاز خواسته منم قبول کردم
الهام و الهه شب موندن تا فردا با مادرم برند خريد براي حجاز اما من خيلي بودم چون اصلا آقا جون وجود منو نا ديده گرفته بود و همش به فکر آبروي خودش بود
شب رو تا صبح با گريه گذروندم صبح زود مامانم و الهام و الهه رفتند براي خريد مينا دختر الهام هم پيش پرستارش گذاشتندمن بودم و دنيايي غصه ديدم کسي خونه نيست زنگ زدم به مريم دوست چند ساله ام
حال و احوال کردم مريم گفت الناز جون کجايي خبري ازت نيست همه دلواپسند شدند چند بار زنگ زدم خونتون تلفنتون اشغال بود بلا نکنه شوهر کردي
اسم شوهر رو که آورد زدم زير گريه گفتم آره قراره شوهر کنم
يه هورا کشيد و بعدش پرسيد با کي ؟
گفتم با سينا پسر حاج حسن
مريم با صداي بلند گفت شوخي نکن جان من راست بگو همون که همه تو کفشند
گفتم آره بابا تحفه اي هم نيست
مريم گفت :بابا تو ديگه کي هستس دست شيطون بستي بعد ميگي تحفه اي هم نيست قدرش رو بدون توي اين دوره زمونه شوهر کمه ديگه کمتر هم بشين گريه کن کسي از درس خوندن به جايي نرسيده
بعدش گفت الي من بايد برم شب مهمونيم و خدا حافظي کرد
نهار رو خودم تنها خوردم آقا جون ظهرا نميامد خونه بعد از نهار خوابيدم نزديکاي غروب بود که با سرو صداي بقيه از خواب بيدارشدم
رفتم دم در ديدم يه ماشين پره اسبابه گفتم چه خبره که الهه گفت الي جون اينا جحاز توست مامان برات سنگ تمام گذاشته
چند روز باقي مانده به همين منوال سپري شد و مامان اينا دنبال خريد حجاز بودنند
جمعه صبح منو الهام و الهه رفتيم آرايشگاه .....
واي بعد از اصلاح صورتم و برداشتن ابروهام خودم هم خودم رو نميشناختم چشمان عسليم بيشتر مي درخشيد و پوست سفيدم براق تر شده بود آرايشگر با هر نگاهي که به من ميکرد يه ماشالله ميگفت
صورتم گرد و سفيد بود لباي گوشتي قشنگي داشتم
بعد از آرايش و جمع کردن موهام بهم اجازه دادن خودم رو تو ايينه ببينم واي چقدر خوشگل شده بودم
الهه که تازه کارش تمام شده بود سوتي کشيد گفت دختر پسر کش شدي ها ..................
لباسم با دنباله اي که داشت کمي برام سنگين بود اما تحملش کردم تمامش سنگ دوزي شده بود و برق خاصي ميزد اونجا بود که به سليقه سپند احسنت گفتم شايد اگر دست خودم بود اين لباس رو انتخاب نميکردم کار الهام و الهه هم تمام شده بود فقط منتظر سينا بوديم که دسته گل رو بياره و ما رو ببره ساعت از 12 گذشته بود که زنگ آرايشگاه رو زدند و خواسته بودنند که ما بريم دم در .
من که منتظر سينا بودم با باز کردن در و ديدن سپند جا خوردم سپند با کت و شلوار خيلي زيباتر شده بود با بغض پرسيدم پس سينا کجاست الهام والهه که از چهره هاشون معلوم بود وا رفته اند
سپند گفت سوار شيد توضيح ميدم ماشين سپند که 206 بود خيلي زيبا تزئين شده بود و دسته گلم هم ست ماشين درست شده بود اگر آرايش نداشتم صد در صد گريه ميکردم به حال و روز خودم
سپند قبل از اينکه کس ديگه اي سوال ازش بپرسه گفت سينا دنبال کار و بار مراسم بود منو به نمايندگي فرستاد تا دم خونه هيچ حرف نزديم
با ورود من به خونه صداي کل و جيغ بود که به هوا رفت آقاجون مامانم به استقبالم امدن و از اينکه سينا با ما نبود جا خوردند آقا جون گفت اين پسر ديگه داره از شور و مزه درش مياره جمله آقاجون هنوز تمام نشده بود که صداي زهره خانم رو شنيديم که ميگفت به افتخار آقا داماد دست بزنيد
واي چقدر سينا کت و شلوار مشکي بهش مي امد اما ديگه براي من هيچ چيز فرق نميکرد وقتي سر سفره عقد کنارم نشست آهسته گفت من نميخواستم بيام اما به اجبار امدم اونجا بود که من ديگه تحملم رو از دست دادم و زدم زير گريه همه فکر ميکردند که اشک هاي من به خاطر اينه که امشب از اي خونه ميرم اما نميدونستند درد ن چيه
عاقد براي بار سوم خطبه رو خوند و من بله رو گفتم و همه بهم تبريک گفتند
بعد از صرف نهار مراسم رقص و پاي کوبي شروع شد من هميشه آرزو داشتم که موقع ازدواجم با شوهرم دست تو دست هم برقصم اما وقتي اين پيشنهاد رو به سينا دادم گفت من از اين مسخره بازي ها خوشم نمياد بعد از شام مهمونا منو سينا رو تا دم در خونه حاج حسن بدرقه کردند و رفتند ما قرار بود طبقه دوم حاج حسن زندگي کنيم
وارد خونه که شدم جا خوردم واي امانم چه سليقه اي به خرج داده بود محو تماشاي وسايل بودم که سينا امد تو ...................
بدون هيچ حرفي رفت سمت اتاق خواب من که خجالت ميکشيدم صبر کردم تا لباسهاش رو عوض کنه بعد با زدن ضربه اي وارد اتاق شدم ديدم سينا روي تخت خوابيده لباس راحتي از کمد برداشتم و رفتم اتاق ديگري تا لباس هايم رو عوض کنم


--------------------------------------------------------------------------------

لباسم رو بزور از تنم دراوردم و موهام رو با هر جون كندني بود باز کردم کدوم عروس شب عروسيش اينقدر بيچاره ست که من هستم
رفتم تو اتاق خواب و اهسته کنار سينا خوابيدم واي سينا دل هر دختري رو مي لرزوند اما چه فايده با اينکه رسما و شرعا مال من بود اما وجودش قلبش مال من نبود توي افکارم غرق بود که خوابم برده بود صبح با صداي در بيدارشدم زهره خانم پشت در بود درو که باز کردم بغلم کرد و بهم گفت مبارک عروس خانم انشالله که خوشبخت بشي بعد از تبريک ازم خواست بريم صبحانه رو پايين بخوريم که صداي سينا رو شنيدم که گفت ممنونم مامان ما هم اينجا صبحانه ميخوريم و از همين روز اول مستقل بشيم بهتره زهره خانم هم گفت باشه مادر هر جور راحتي چند دقيقه بعد زهره خانم صبحانه رو آورد گذاشت و رفت شروع به خوردن کرديم اما حتي يک کلمه هم بين ما رد و بدل نشد بعد از صبحانه سينا مقابل تلويزيون نشست و خودش رو مشغول کرد نزديکاي ظهر بود که گفت الي بيا کارت دارم رفتم کنارش نشستم گفت ببين الي از ديشب تا حالا دارم فکر ميکنم من تو رو نميخواستم من عاشق دختري توي سوئد بودم و قول ازدواج بهش داده بودم به اصرار خانواده ام تن به ازدواج با تو دادم پس منو درک کن من خواهر نداشتم پس تو ميشي خواهر من و ما رسما زن وشوهر هستيم اما تو خونه خواهر برادريم اگر ميخوام اينجوري باشه نميخوام به ضرر تو باشه ميخوام تو هميشه دختر باقي بموني تا بعد از من راحتر بتوني ازدواج کني ميفهمي چي ميگم تو 18 سالت و من 30 سال پس گرم و سرد و روزگار رو بيشتر از تو چشيدم از فردا هم ميري مدرسه و درست رو ادامه ميدي ن هم در اولين فرصت برميگردم خارج و از اونجا طلاقت رو به صورت غيابي ميدم ببين الي من و تو باختيم فقط فقط به خاطر پدرانمون هم باختيم
گفتم بسه ديگه دوست ندارم ادامه بدي تو خيلي پستي که بازندگي من بازي کردي تازه ميگي درس بخون داشتم گريه ميکردم که سينا گفت اون ديگه ميلي با خودت دوست داري درس بخون دوست نداري نخون اما اينا رو بهت گفتم که فکر نکني روزي عاشقت ميشم و دوست ندارم کسي از رابطه ما با خبر بشه
بعد از 3 روز بنا به رسم خانوادمون رفتم خونمونالهام و الهه هم بعد از من امدند الهه دريواش گوشم پرسيد چه خبر از داماد فراري به جميع مرغا پيوستي خوش ميگذره
در جوابش گفتم الله چقدر بي ادب شدي اين حرفا چيه ميزني گفت مگر حالا چي پرسيدم برو بابا بچه ننه
کتابام رو جمع کردم تا با خودم ببرم خونه زنگ زدم خونه و از زهره خانوم خواستم به سينا بگه بياد سراغم تا برگردم زهره خانوم گفت الناز جون سينا خونه نيست وقتي سپند امد ميفرستمش دنبالت
سپند امد سراغم کتابها رو گذاشت عقب ماشين من از بقيه خدا حافظي کردم و سوار شدم از سپند عذر خواهي کردم به خاطر اينکه افتاده زحمت گفت اي بابا الناز خانم اين چه حرفيه
سپند پيشنهاد داد قبل از اينکه بريم خونه بريم کافه و يه چيز گرم بخوريم من اول نپذيرفتم گفتم سينا بفهمه ناراحت ميشه اما سپند گفت نه بابا نميفهمه تو مطمئن باش سپند منو برد کافه اي نزديک دانشگاهش اونجا مملو از دختر و پسر بود و آهنگ ملايمي پخش ميشد و هر كس سرش به كار خودش بود بعد از ما هم چند تا از دوستان سپند آمدند چند تا دختر هم همراهشون بود علي دوست سپند تا منو ديد گفت ايول ايوله داش سپند و ايول عجب GFخوشگلي پيدا كردي بقيه هم حرف علي رو تائيد كردند اما سپند گفت نه بابا زن داداش سينامه گفتم امروز بياد بهش خوش بگذره
علي گفت :پس خوش به حال داداش سينات با اين عروسكي كه داره
اون ساعات بهتر ساعات عمرم بود چون تا به حال اينجور جايي نرفته بودم
وقتي امديم بيرون سپند گفت چطور بود خوش گذشت گفتم عالي بود خيلي خوش گذشت و اون قول داد هر وقت خواست بياد منو با خودش بياره
يه جور اظطراب داشتم اما بعد به اين نتيجه رسيدم كه كار خلافي نكردم كه اظطراب داشته باشم با برادر شوهرم بودم و جاي نگراني نيست


هوا تاريك بود كه رسيديم خونه مامان زهره رو ديدم كه دم دره با ديدن ما چهره در هم كشيد و گفت تا الان كجا بوديد مگر سپند نرفتي الناز رو بياري چرا اينقدر طول كشيد
قلبم از شدت اظطراب تند ميتپيد
سپند گفت مامان رفتيم كتاب كمك درسي براي زن داداش بخريم همين
زهره خانوم كه با اين حرف سپند كمي آروم شد گفت از اين به بعد هر جا خواستيد بريد قبلش به من اطلاع بديد
بعد من با كتابام رفتم بالا در و باز كردم سينا رو ديدم واي خدا يعني اينقدر دير امدم كه سينا امده خونه سلام كردم سينا جواب داد اما هيچ نپرسيد كجا بودي ............
اصلا وجود من براش مهم نبود شام رو زهره خانوم برامون آورد بعد از شام كمي مطالعه كردم
سينا براي خواب رفت منم چراغ رو خاموش كردم و رفتم كنارش خوابيدم
واي چقدر سينا برام جذاب بود وجودش در كنارم برام نعمت بود سينا خيلي زود صداي خرو پفش بلند شد وقتي مطمئن شدم كه خوابيده بوسه اي روي گونه اش كردم كه با بوسه منچشمانش رو باز كرد و با تعجب نگاهي به من كرد
گفت :بار آخرت باشه كه ازاين غلطا ميكني مگر نگفتم ما ايد تا پايان زماني كه باهم هستيم خواهر برادري با هم باشيم
گفتم اما خواهر برادرا هم همو ميبوسند
فرياد زد خفه شو ........حوصله تو كاراي بچه گونه ات رو ندارم به زور دارم تحملت ميكنم
به گريه افتادم يعني واقعا حق بوسيدن شوهرم هم نداشتم .......
ديدم بالشتش رو گرفته دستش و داره ميره سمت هال دويدم سمتش و بالشت رو ازش گرفتم و فرياد زدم تو ظالمي تو حق زندگي رو حق عشق ورزيدن رو از من گرفتي منم آدم دوست دارم كنارم باشي نوازشم كني مگر بوسه گناهه
گفت گناه نيست اما نه براي تو بوسه معني عشقه ما بين منو تو هم عشقي وجود نداره پس بوسه گناهه
گفتم تو يه احمقي كه همه چيز رو از خودت دريغ ميكني
با گفتن اين جمله سوزشي رو روي صورتم حس كردم و به سمت تخت پرت شده
چشمام رو كه باز كردم روي تخت بيمارستان بودم و حالم اصلا خوب نبود ضعف داشتم مامان زهره و سپند رو ديدم كه اونجا وايسادن تا چشم زهره خانم بهم افتاد گفت قربونت برم مادر چي شده كه ضعف كردي و افتادي
واي با اين حرف زهره خانم خنجري به قلبم خورد يعني سينا به اينا نگفته چه اتفاقي افتاده پرسيدم مادرم كجاست ؟
زهره خانم گفت مادر براي يه سر گيجه كه همه رو خبر نميكنند خوب ميشي و بعد از خوب شدنت بهشون خبر ميديم
سپند با جعبه شيريني وارد شد زهره خانموم مادر كجا رفتي يهو غيبت زد.
گفت :مادر اين داداش ما كه خبري ازش نيست شيريني بخره حداقل بذار من بخرم تا ضعف الناز كمي بر طرف بشه
پرستار كه وارد شد همه رو بيرون كرد تا آمپول منو تزريق كنه با رفتن همه از اتاق پرستار دقيق گفت چي شده به من راستش رو بگو شوهرت زدت يا واقعا خودت افتادي گفتم نه خودم ضعف كردم و افتادم
گفت مراقب خودت باش بعد از سرم هم ميتوني بري خونه اما بيشتر به خودت برس
بعد از تمام شدن سرمم امديم خونه با كمك زهره خانوم روي تخت خوابيدم اما اثري از سينا نبود چقدر بيمعرفت بود كه منو تو اون حال ول كرده بود
با اين فكر اشك توي چشمام جمع شد زهره خانوم متوجه حال من شد گفت مادر اگر ناراحتي من پيشت بخوابم
گفتم نه فقط كمي ميترسم من تا الان تنها توي خونه نبودم

گفت باشه مادر من امشب پيشت ميمونم
شب تا صبح فکر کرد به آخر عاقبت کارم دنبال مقصر ميگشتم و کسي جز آقا جون رو مقصر نميدونستم به حال خودم اشک ميريختم توي 18 سالگي مجبور بودم زن کسي باشم که عاشق يکي ديگه است و بي ارزش ترين چيز توي زندگيش من بودم
نزديکاي صبح خوابيدم و ساعت 30/10 از خواب بيدار شدم رفتم پايين پيش زهره خانم تا منو ديد گفت مادر هنوز ميز صبحانه رو جمع نکردم برو بخور تا جوني بهت بياد بعد از خوردن هم بيا کارت دارم
صبحانه رو خوردم و رفتم پيش زهر خانم گفتم بفرماييد چه کار داريد
گفت :مادر جون من ميدونم سينا ديشب دروغ گفت که تو سرت گيج رفته اما دخترم بساز زندگي کن بلاخره سينا هم سر عقل مياد و رفتارش با تو درست ميشه
روم نشد بهش بگم آخه چقدر کي به زنش ميگه تو خواهرمي ............گريه ام گرفت زهره خانم گفت من دختر نداشتم اما تو دخترمي برو کمتر گريه کن و به فکر زندگيت باش
سينا براي نهار امد اما نه اون با من حرف زد نه من ميلي به صحبت با او داشتم از فرداي همون روز من شروع به مدرسه رفتم کردم و سر گرم درس شدم روزها ميگذشت حتي يک کلمه هم بين من و سينا رد و بدل نمشد نهار و شام رو که زهره خانم ميپخت بقيه اوقات هم من مشغول درس خوندن بودم
4 ماه از زندگي مشترک ما ميگذشت توي اين چهار ماه سينا حتي يکبار هم به خونه آقا جون نيامد و من هميشه تنها ميرفتم و مي امدم هيچکس هم گله اي نميکرد نميدونم اطرافيانم کور شده بودنند يا خودشون رو نسبت به رفتار سينا بي اعتنا نشون ميدادن
يه روز که از مدرسه تعطيل شدم ماشين سينا رو مقابل مدرسه ديدم بي اعتنا رد شدم که صداي بوق باعث شد به سمت ماشين برگشتم و سوار شدم سينا سلام کرد و گفت ميخوام در مورد مسئله مهمي باهات صحبت کنم و ماشين رو روشن کرد و شروع به حرکت کرد گفت ميخوام يه چيزي بهت بگم فقط اميدوارم جيغ داد راه نندازي ببين الناز جان من ميخوام برگردم سوئد و اونجا اقامت بگيريم و از اونجا طلاقت رو به صورت غيابي ميدم اما از تو ميخوام چيزي به کسي نگي تا من برم و بعد همه جريان رو براي همه تعريف کن
فقط نگاش کردم حرفي نداشتم بزنم من سينا رو از دل و جونم بيرون کرده بودم 4 ماه بود که حتي سلام هم بهم نکرده بوديم
گفت چرا اينجوري نگاه ميکني مگر من چه جرمي کردم
سکوت کردم سينا منطق حرف زدن نداشت
رسيديم خونه فردا امتحان رياضي داشتم شروع به خوندن کردم از اول هم رياضيم ضعيف بود بعد از شام رفتم پيش سپند تا باهام رياضي کار کنه سپند برعکس سينا هميشه براي من حوصله داشت در حين اينکه با هام رياضي کار ميکرد پرسيد الناز يه سوال دارم فقط راست بگي انتظار دروغ از تو ندارم ؟
گفتم بپرس من در خدمتم اقاي معلم
گفت رابطه ات با سينا چطوره ؟
پرسيدم براي چي ميپرسي ؟
گفت حس مي کنم هيچ رابطه عاطفي با هم نداريد
گفتم بي خيال ...............
سپند لبخندي زد و گفت آفرين تو دختر مقاومي هستي که ميتوني سينا رو تحمل کني
نميدونست که برادرش براي من مرده
روزي که بليط سينا رو توي جيبش ديدم خونه دور سرم چر خيد اي خدا يعني به اين زودي ميخواد بره پس تکليف من چي چقدر بيچاره بودم که بازيچه شده بودم
اسبا ب و اثاثيه ا رو جمع کردم و رفتم خونه آقا جونم مامانم در و باز کرد گفت چه عجب يادي از ما کردي
گفتم مامان تو هم حوصله داري ها برو کنار مي خوام بيام تو
گفت بي آقاتون امدي اينا چيه با خودت اوردي
گفتم اقامون کي با من امد اينجا که الان بار دومش باشه امدم قهر
مامانم گفت چه کار کردي امدي قهر
گفتم ميزاري بيام تو يا نه
وارد خونه شدم مادرم هم پشت سر من وارد شد گفت مادر واقعا امدي قهر ميدوني که آقا جونت ........
نذاشتم ادامه حرفش رو بزنه گفتم آقا جون جز اينکه بيچاره ام کرد جز اينکه دادم به کسي که ميگه تو زنم نيستي خواهرمي جز اينکه دامادش قرار بره و بر نگرده
آقا جون مگر کار ديگه اي هم مونده که بکنه .............
مامانم گفت چي يکبار ديگه تکرار کن ببينم چي شده
اشک تمام صورتم رو گرفت و تمام ماجرا رو براش تعريف کردم مادرم هم همراه من اشک ميريخت
ظهر آقا جون امد با ديدن من گل از گلش شکفت گفت سينا رو نياوردي بابا جون گفتم آقا جون چه حرفا سينا کجا اينجا کجا
گفت چيزي شده ...
مادرم تمام ماجرا رو براي آقا جون تعريف کرد
آقا جون با شنيدن حرفاي مامان کارد بهش ميزدي خونش در نميامد
مامانم عصري زنگ زد به زهره خانم و ماجرا رو براش تعريف کرد و گفت 4 ماه عروسه والا زمان ما 4 ماه عروسا حامله بودند نه اينکه هنوز دختر باشند و اينکه شوهره بخواد بره و طلاقش رو غيابي بده فردا نميگن دختره چش بود که نتونست چند ماه دوام بياره و پسش فرستادن
زهره خانم به مادرم گفت که الناز بياد خونه من خودم همه چيز رو درست ميکنم ...........
سپند امد دنبالم تا ببرتم خونه
گفت حاضري بريم برف بازي گفتم نه حوصله ندارم
گفت :دلت مياد از برف بازي بگذري برو بچ دانشگاه هم هستند دوست دختراشون هم ميارند تو هم بيا بريم
گفتم مامانت چي ؟بهش چي بگيم
گفت به مامان گفتم ميبرمت برف بازي تا رو حيه ات عوض بشه حالا حاضري بريم .......
گفتم باشه بريم
واي چقدر خوش گذشت منو سپند سوار تيوپ شديم و تا پايين تپه رفتيم چقدر به سمت هم برف پرت کرديم و روي برفا سر خورديم
زماني که با سپند بودم بهترين ساعات عمر من بود
توي راه برگشت داشتم فکر ميکردم که اي کاش سپند شوهرم بود بعد چقدر خوشبخت بودم
سپند :به چي فکر ميکني /
به زندگيم ....به تو که هر که زنت بشه خوشبخت يشه
سپند :چون بگذرد غمي نيست زياد غصه نخور با غصه خوردن تو کاري درست نميشه بي خيال شو
رسيديم خونه من رفتم بالا و چراغ ها رو روشن کردم و چايي دم کردم مشغول تماشاي تلويزيون بودم و چاي ميخوردم که صداي باز شدن در رو شنيدم چون ميدونستم سيناست بي اعتنا به تماشا ادامه دادم
سينا کنترل رو ورداشت و تلويزيون رو خاموش کرد و با صداي بلند فرياد زد دختره ابلهه کي اسرار زندگيش رو جار ميزنه که تو احمق جار زدي آبروي منو بردي احمق اگر توي اين مدت دست بهت نذاشتم براي خودت بود
گفتم ابله تويي که حرمت هيچ چيز رو نگه نميداري تو حتي توي اين مدت يکبار هم خونه ما نيامدي چيه اقا جون من حرمت نداشت
سينا سيلي محکمي به گوشم زد و گفت خفه شو اسم حرمت مياره تو يه زن شوهر داري کي بهت اجازه داده با پسر مجرد بري بيرون و بگردي فکر کردي من حاليم نميشه به بهانه درس خوندن ميري پيش سپند
گفتم دست خودت نيست کافر همه رو به کيش خود پندارت نه فکرت و جسمت آلوده است فکر مي کني همه همينطورند اون پسر مجرد برادرته ميفهمي
سينا به سمت امدم و با فرياد گفت لزومي نداشت که تو همه رو از روابط ما اگاه کني
گفتم چرا لزوم داشت چون تو شوهرمي اما تمام احساس منو لگد مال کردي تو شوهرمي اما چشمت رو روي تمام نياز هاي من بستي
گفت :اااااااااا حالا که اينطور شد حالا که اگر برم از ارث حاج حسن پدر محترمم محروم ميشم حالا که بليطم به دست اونا پاره شد
ميشم يه شوهر خوب ...شوهري که به احساساتت جواب بده ...ببينم اون موقع چه بهونه اي داري ..........به سمتم امد و فرياد زد خودت خواستي خود احمقت .....
منو بغل کرد و شروع به بوسيدن کرد اما بوسيدني که از روي محبت نبود بلکه از روي لجبازي بود اونشب براي بار اول منو سينا باهم يکي شديم اما چه فايده اي اون از سر لجبازي تن به خواسته من و خانواده اش داد
فردا صبح که بيدار شد گفت حالا از امروز ميشم يه شوهر خوب از مدرسه رفتن خبري نيست کنکور دادن و قبولي دانشگاه رو از سرت بيرون کن ماهي يکبار ميري خونه آقا جونت نهار و شام خودت درست ميکني و ......
سينا رفت با رفتن سينا زهره خانم اومد بالا گفت دخترم ديشب چي شد ؟صداي فريادتون تا پايين ميامد
حرفاي سينا رو براش تعريف کردم و گفتم ديگه بي اجازه اون نميتونم از خونه در بيام
دلداريم داد و گفت اولشه يواش يواش رام مي شه سينا از بچگي هم لجباز بود
طبق چيزي که سينا گفته بود کسي به خونه من نميامد و تلفن هم كه قطع بود موبايلم هم ازم گرفته بود حتي زهره خانم هم نميتونست زياد بياد بالا و سر بهم بزنه ماهي يکبار به خونه آقا جونم ميرفتم حق حرف زدن با سپند رو نداشتم دنيا برم شده بود زندان و سينا شده بود زندانبان
بايد مي ساختم شايد صبر من نتيجه ميداد
شده بودم کدبانوي خونه و هيچ اعتراضي هم نميکردم
سينا براي مدتي مجبور شد به ماموريت بره موقع رفتن منو به مادرش سپرد و بهم گفت اگر بشنوم از قوانين سر پيچي کردي تو ميدوني با من .............

ادامه دارد.........
.
.
.
.
.
.
.
.اگه سپاس و نظر ندين نمي زارم ديگه
 
به قول فروغ :

شهامت ميخواهد سرد باشي و گرم بخندي . . .
آنقدر از حادثه پرم که وقتي به خانه ميرسم 
تلويزيون لم ميدهد روي کاناپه تا مرا تماشا کند.
پاسخ
سپاس شده توسط: Ghazal


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان در همسایگی گودزیلا(خیلی قشنگه) RoYaL FalcOn 1 982 10-01-2015، 07:24 PM
آخرین ارسال: RoYaL FalcOn
  رمان کسی می آید asma75 15 4,329 09-04-2014، 08:55 AM
آخرین ارسال: سعید.
  رمان واقعیه غم سعید saeid 16 4,000 07-20-2014، 09:40 PM
آخرین ارسال: saeid
  حتما حتما اینو بخونید خیلی قشنگه saeid 0 528 09-16-2013، 11:23 PM
آخرین ارسال: saeid
  رمان کسی می آید (قسمت دوم) asma75 0 758 09-15-2013، 11:57 AM
آخرین ارسال: asma75
  رمان کسی می آید (قسمت اول) asma75 0 677 09-15-2013، 11:49 AM
آخرین ارسال: asma75
Heart خيانت عشق(رمان)حتما بخونيد!3 nastaran 0 656 08-19-2013، 09:17 AM
آخرین ارسال: nastaran
Heart خيانت عشق(رمان)حتما بخونيد!2 nastaran 0 732 08-14-2013، 12:38 PM
آخرین ارسال: nastaran
  عشق و خيانت mmmazar5 0 505 07-12-2013، 09:33 AM
آخرین ارسال: mmmazar5

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان


تبلیغات متنی