اعتقاداتتان راچند می فروشید؟ (داستانک)


اعتقاداتتان راچند می فروشید؟ (داستانک)
#1
Question 
مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!
 
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
 
گذشت و به مقصد رسیدیم .
 
موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم .
 
با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!
 
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد .
 
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!!
چه حماقت بزرگیست...
که تو می رانی ام و من باز احمقانه میخواهمت...
چه غرور بی غیرتی دارم من ...
پاسخ
سپاس شده توسط: groboz ، SARA JOOOOON


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستانک؛ پشتکار R_Miss 0 388 11-13-2015، 02:03 PM
آخرین ارسال: R_Miss
  چه زود مرد شدی(داستانک) LeilA 0 464 11-29-2013، 05:33 PM
آخرین ارسال: LeilA
Lightbulb داستانک میرداماد... پریسا♥1375 0 481 09-27-2013، 04:05 PM
آخرین ارسال: پریسا♥1375
  داستانک Pega7 0 476 09-16-2013، 02:08 PM
آخرین ارسال: Pega7
  به جهت اين که احمق هستم! (داستانک) nastaran 0 445 09-14-2013، 07:21 PM
آخرین ارسال: nastaran
  نظافتچی بیمارستان...داستانک پریسا♥1375 0 518 09-06-2013، 03:33 PM
آخرین ارسال: پریسا♥1375
Lightbulb داستانک متشكرم، اثری از آنتوان چخوف پریسا♥1375 0 530 08-14-2013، 09:49 PM
آخرین ارسال: پریسا♥1375
Lightbulb به جهت اين که احمق هستم! (داستانک) پریسا♥1375 0 452 07-29-2013، 09:15 PM
آخرین ارسال: پریسا♥1375
Lightbulb ما چقدر زود باوریم...(داستانک) پریسا♥1375 0 538 07-29-2013، 09:11 PM
آخرین ارسال: پریسا♥1375
  داستانک های جالب + انگیز .. LeilA 0 507 07-28-2013، 03:00 AM
آخرین ارسال: LeilA

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان


تبلیغات متنی