داستان کوتاه نوزاد کوچولو و خدا
#1
دختر كوچولو از چند وقت از تولد برادرش پاشو تويه كفش كرده بود كه بااون تنها باشه پدرو مادرش زير بار نميرفتند چون ميترسيدند مثل بيشتر دختر بچه هاي ۴-۵ ساله حسوديش بشه وبلايي سر بچه بياره اما او هيچ نشانه اي از حسادت از خود بروز نميداد و با برادرش خيلي مهربان بود هر روز كه ميگذشت خيلي اصرار ميكرد و بالاخره پدر مادرش كوتاه امدند و گذاشتند چند دقيقه با بچه تنها بمانددختر كوچولو با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را بست لاي در كمي باز مانده بود و پدر و مادرش  مي توانستند او را ببينند

دختر كوچولو اهسته رفت كنار نوزاد و صورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ كرد :
((ني ني كوچولو به من بگو خدا چه جوريه ،من داره يادم ميره ......))

[عکس: 14.jpg]
پاسخ
سپاس شده توسط: Navid


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  متن کوتاه عاشقانه و غمگین LeilA 42 6,332 09-14-2017، 03:52 PM
آخرین ارسال: LeilA
  شعرهای عاشقانه کوتاه و زیبا Navid 0 526 06-29-2015، 06:49 PM
آخرین ارسال: Navid
  جمله کوتاه عاشقانه LeilA 0 529 12-14-2014، 10:16 PM
آخرین ارسال: LeilA
  میگم وقتی دامن کوتاه می پوشم Ṩɑɱ!ʁɑ ƁɑŋOo ツ . 0 386 12-10-2014، 10:35 PM
آخرین ارسال: Ṩɑɱ!ʁɑ ƁɑŋOo ツ .
  جملات عاشقانه کوتاه همراه با عکس های عاشقانه مهسا22 0 561 03-06-2014، 04:16 PM
آخرین ارسال: مهسا22
  داستان آموزنده تحمل درد عشق elnaz2014 0 499 08-02-2013، 02:26 PM
آخرین ارسال: elnaz2014
  داستان جالبناک (ابراز عشق) LeilA 0 402 07-19-2013، 06:09 PM
آخرین ارسال: LeilA

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان


تبلیغات متنی